اینجا چراغی روشن است

 
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩
 

In my point of view, Silence and Sky, are great gifts from God to humankind. To think more about how they could get positive energy and how they spend it.


 
 
عبث ترین کار
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
 

عبث ترین کار: نوشتن اینجا، روی دیواری که رهگذر یا خواننده ای نداره.

باید با تغییرات همراه بود:

تغییراتی مثل کامنت گذاشتن توی وال فیس بوک،

و یا سرک کشیدن به آلبوم عکسهای همدیگه با حرص بی نهایت از فضولی،

و یا خوشحال شدن از لایک کردن نظرهای نیم خطی یکدیگه،

همه و همه تغییرات این روزهاست.

هر چند به بیننده کم عادت دارم اما

نوشتن اینجا، توی وبلاگ: عبث ترین کار دنیا.


 
 
مدتهاست
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

مدتهاست دنبال یه آهنگ توپ دو نفره می گردم.

از اون ها که می بره آدم رو!

... کجا؟

نمی دونم. فقط می دونم می بره آدم رو. همین.


 
 
دوستت دارم
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
 

لحظه ای که مدتها در انتظارش بودی فرا رسیده است.

این بار قسم خورده ای که وقت تلف نکنی و بگویی.

...

حرفت را از این گوشه ذهنت به آن گوشه می بری و

بارها و بارها همین یک جمله ساده را مزمزه می کنی.

مبادا که ...

همه چیز مهیاست. تنها اندکی اراده می خواهد تا بگویی.

...

اما چه فایده ...

باز هم مثل همیشه لحظات، سریعتر از آنچه تو بخواهی دیر می شوند. 

...

باز تو می مانی و حسرت گفتن "دوستت دارم"!

حالا چقدر باید صبر کنی که دوباره فرصتی پیش آید؟... خدا می داند.


 
 
از امروز
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
 

از امروز زمان سریعتر خواهد گذشت

از امروز اتفاقات با سرعت بیشتری رخ خواهند داد

از امروز همه چیز برای تو عجله دارد

..

از امروز قدر لحظات را بیشتر بدان.


 
 
مزید بر علت شد
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

مزید بر علت شد.

.

.

.

.

این رو نوشتم، چون فقط تو می فهمی منظورم چیه.

 


 
 
چاره ای نیست ...
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

از یکی از این دو حال خارج نیست:

گاهی وقتها چیزها آنطور که دلمان می خواهند پیش نمی روند

گاهی وقتها هم چیزها آنطور که دلمان نمی خواهند پیش می روند

چاره ای نیست جز رضایت دادن به یکی از این ها !!!

 


 
 
برای فردا باید امروز کار کرد
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 

برای فردا باید امروز کار کرد

همونطور که برای امروز باید دیروز کار می کردی

همونطور که برای دیروز باید پریروز کار می کردی

همونطور که برای پریروز باید پس پریروز کار می کردی

همونطور که برای پس پریروز باید...........

دیگه بسه. برو گم شو برای فردا یه غلطی بکن.

توضیح: گاهی وقتها کمی خشونت لازمه.


 
 
بدون نتیجه اخلاقی
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

همینطور که داشت سفارش فیله گوشت گوساله جوان را آماده می کرد، پیر زنی آرام وارد قصابی شد. اسکناس مچاله ای به قصاب نشان داد و گفت: پسرم، همین مقدار گوشت بدهید. قصاب پس از نیم نگاهی به اسکناس پیر زن جواب داد: مادر با این پول آشغال گوشت دارم، بدهم؟ 

جوان که تازه متوجه پیر زن شده بود، از او پرسید: گوشت ها را برای سگتان می خواهید؟ پیر زن با تعجب جواب داد: سگ؟ .... و بعد آرام رو به جوان گفت: آری.

جوان باز پرسید: سگ ما که این فیله ها را هم با ناز و ادا می خورد. شما چه سگی دارید که از این آشغال ها به او می دهید؟ پیر زن ساکت بود. جوان پرسید: منظورم نژاد سگ شماست؟ پیر زن پاسخ داد: سگ ما، از نوع دو پاست. برای فرزندانم گوشت می برم.

جوان با شرمندگی کیسه گوشت را از قصاب گرفت و رو به پیر زن گفت: ببخشید. خواهش می کنم از این تکه گوشت کمی بردارید؟ آنگاه پیر زن با لبخند رو به حوان گفت: گفتی غذای سگ است. ما غذای سگ نمی خوریم.

توضیح: انتظار نتیجه اخلاقی نداشته باش. فقط اینبار به لقمه ای که می خوری کمی بیشتر فکر کن. همین.


 
 
یه حرف جدید
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

شاید برای تو که صدها بیننده داری و برات کامنت میذارن، این حرف بی معنی باشه اما خیلی خوشحال شدم.

حالا یه حرف جدید: اگه برات مهمه که وجود داشته باشی و این رو همه بفهمن، اشتباهه همیشه یه جور باشی. باید هر روز یه آدم جدید باشی و این رو توی دلت، داد بزنی که: آهای مردم، من امروز یه آدم جدید شدم. (البته توی دلت)

راستی... آهای مردم، من امروز یه آدم جدید شدم. این رو بفهمید!


 
 
آخرین نوشته
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

دوباره سلام

سلام به همه آنهایی که در این مدت زیاد، به نبودن مان عادت کرده اند.

دلم برای نوشتن تنگ شده.

دلم برای خودم تنگ شده.

دلم برای دلم تنگ شده.

این شده که دوباره آمدم.


 
 
جای خدا بودم
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

داشتم فکر می کردم چقدر مرام کش می کنیم خدا رو با این بندگی مون.

خدا نکنه زندگی بهمون رو بیاره، که اون وقت نعره ی انا ربکم الاعلی، گوش عالم رو پاره می کنه و در عوض با یه دندون درد کوچیک، مائیم و گریه های الهی العفو .

جای خدا بودم ...

.

.

.

همان بهتر که نیستم.


 
 
گاهی وقتها
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
 

گاهی وقتها دل آدم اونقدر میگیره که حتی حوصله صمیمی ترین دوستاش رو هم ندارد

می خواد توی تنهایی خودش، از همه چیز و همه کس دور باشه... حتی از خودش


 
 
دیگران
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

چه بسیار حرفها که بخاطر ناراحت شدن دیگران، گفته نشدند

چه بسیار رفتار ها که تنها بخاطر خوش نیامدن دیگران، عوض شدند

چه بسیار عادتها که بخاطر دوست نداشتن دیگران، ترک شدند

چه جا ها که بخاطر دیگران، رفته نشدند

چه لباس ها که بخاطر دیگران، پوشیده نشدند

...

دیگران... دیگران... دیگران...

راستی جای خدا لابلای این همه دیگران، کجاست؟


 
 
بزرگترین معجره ی تاریخ
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
 

این روزها برای دیدن لبخند خدا، به پسر عمران و ید بیضایش نیازی نیست

همه چیز در لحظه طلوع خورشید نمایان است

و شاید در شکفتن غنچه ای

و یا در چهره ی برگ های زرد و آرمیده در سینه جاده ها

...

آری بزرگترین معجره ی تاریخ، هر روز و هر ساعت و هر لحظه در حال بوقوع پیوستن است

تنها باید مکثی کرد و چراغی روشن نمود.


 
 
مثل همیشه باز خواب تو را دیدم
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

I saw you in my dream, as all the time

there was a mount and you, trying to climb

 

your first step and my begging anxious heart

who is sincerely worry about you? Just I'm

شاعر: خودم

البته اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت.


 
 
السلام علیک یا معین الضعفا
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

آقا جان تولدتان مبارک. 8888


 
 
اعتراف
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

همیشه سخت است تا بهانه ای برای نوشتن پیدا کنم

شاید به این خاطر که نوشتن را نوعی اعتراف می دانم

اعتراف به گفته ها و کرده هایم...

اعتراف به اندیشه ها و نکرده هایم...

اعتراف به خودم ..... و اعتراف به تو.

از این روست که گاهی ترجیح می دهم بجای نوشتن، سکوت کنم و بگذارم تا همه چیز مانند حباب، در لحظه بوی فراموشی بگیرند.

 


 
 
تو خسته نشدی
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

خسته ام از این همه دروغ ها، که به تو گفته ام...... تو خسته نشدی؟

خسته ام از این همه پشیمانی ها، که به تو ابراز کرده ام...... تو خسته نشدی؟

خسته ام از این همه پیمان ها، که با تو بسته ام...... تو خسته نشدی؟

خسته ام از این همه بی مهری ها، که در حقت روا داشته ام...... تو خسته نشدی؟

...

رمضانت هم چه زود آمد

انگار که برای رفتن، این چنین شتابان می آید.

راستی از این همه شرمندگی خسته ام...... تو خسته نشدی؟


 
 
خوشا به حالت
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

 

آن زمان که به خانه ات، طلبیدی ام

خود را میان بندگانت، چه حقیر و رو سیاه یافتم

خوشا به حالت که این همه بنده ی خوب داری.


 
 
نمی دانم چه بنویسم
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

 

نه جانم

مدتهاست که برگشته ام

اما نمی دانم چطور بنویسم

از کجا و از چه بنویسم

.

.

.

آنقدر دیده ام و شنیده ام که قلم

این مست شراب نخورده

 گیج تر از همیشه

در کوچه پس کوچه ی سطرهای کاغذ

تلو تلو می خورد و در آخر این راه

...

هیچ.


 
 
سلام به همه شما
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 

سلام به همه شما و ممنون که به این کلبه حقیرانه سری می زنید

نایب الزیاره شما هستم خانه خدا...

در این سفر تصمیم دارم بنویسم ، از چیزهایی که شاید کمتر خوانده ام و شنیده ام

و شرط آن دیدن چیزهایست که کمتر دیده ام.

خدایا ، همه دعا ها و آرزوهای خوب برای دیگران

اما برای خودم تنها یک آرزو دارم

اینکه خدا چراغی در دلم روشن کند

همین.

*  ماه رجب و  چنین دعوتی؛ به یادتان هستم. این عهدی است که به آن وفا خواهم کرد.

از شما هم التماس دعا


 
 
ترس و احتیاط
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

دیوار میان ترس و احتیاط

از بلندی یک گام کوچک و ساده، حتی کوتاه تر است.

 

آنقدر کوتاه، که بی اختیار از آن می گذریم و ساعتهای بسیاری را در نگرانی و تشویشهای بی بهانه، از دست می دهیم.

 

اگر ترس نشانه جهل آدمی است، که هست

پس باید دید، خواند و آزمود،

تا بیشتر دانست و کمتر ترسید.

 

برای پیمودن راه، تنها افروختن چراغ کافی نیست.

شهامت گام برداشتن نیز لازم است.


 
 
تا همیشه، حرف برای گفتن هست
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
 

با خودم فکر می کنم ...

آیا روزی خواهد آمد که تمام حرفها تمام شود و چیزی برای گفتن نباشد؟

یا آیا روزی خواهد آمد که کشتی بلاهت و حماقت نوع بشر، پهلو بگیرد و دست از سر آدمی بردارد؟

و به خود نهیب می زنم که نه. تا همیشه، حرف برای گفتن هست.

لاقل تا به ساحل رسیدن این کشتی، همیشه حرف وجود دارد.

 


 
 
دوباره سلام
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
 

 

از سهم راه نرفته هنوز بسیار مانده است...

و این روزها آنقدر به غیر خود دلخوش شده ایم که فرصت افروختن چراغی را برای یافتن دوباره راه از خود دریغ کرده ایم.

...

اکنون همه چیز مهیاست...

تنها تصمیم دوباره لازم است.

حال این تو و راه و این همه چراغ برای افروختن.

بسم الله...


 
 
رمضان امسال نیز گذشت...
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
 

 

خدایا...

طوفان لحظه ها، آخرین تکه های ابر رحمت و مغفرتت را از آسمان رمضان می برد.

و ما می مانیم و سیاهی چهره ای که ثمره پیمودن بیراهه های معصیت و گناه، در بیابان زندگی است.

خدایا...

ماه رمضان امسال نیز چون سالهای قبل، آرام آمد...

بساط خویش گسترد و فرجام، آرام تر از همیشه رخت بست و رفت.

خدایا...

بودند کسانی که از آمدن و ماندنش محظوظ شدند و کوله باری از بهترین ها برای خود اندوختند،

و بسا کسا که بی نیم نگاهی به اطراف و درک حضورش، با انبانی خالی از برکات این ایام، همچنان دلخوش به هیچ اند.

فردا روز، هر دوی این جماعت دست حسرت خواهند گزید، به حال ساعات بی بازگشت گذشته.

و مغبون تر از همیشه ی ایشان، من.

منی که دیدم و دانستم... اما بهره ای در خور این روزها نبردم.

خدایا...

رمضان امسال نیز گذشت،

نه تند تر و نه کند تر از هر زمان...

تنها مثل همیشه... آرام و بی صدا.

و آنچه که می ماند جزایی از آینه لطف و کرم توست برای بندگان خوبت.

...

و تنها برای من...

امیدی دوباره...

به مهربانی تو...

به بخشایش تو...

و به سالی دیگر...

و به مهمانی دیگر...

و اینکه باز مرا خواهی خواند.


 
 
امید
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

گاهی در لحظه های تلخ و سرد زندگی

اگر خوب ببینیم

بهانه هایی برای امید دوباره وجود دارد.

مثل همین خداحافظی در لحظات جدایی

که کلمه و نام خدا 

امیدی روشن است و شیرین

به دیدار دوباره ی تو.

 

 


 
 
حتی بدون تو...
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
 

نشسته در زیر سایه ی تک درخت کنار جاده

و خیره و مبهوت به انتهای راه

آنجا که آغاز آسمان از پایان زمین، رنگ میگیرد.

اینبار زهر هیچ انتظاری را نخواهم چشید

و منتظر کسی نخواهم ماند...

... حتی تو.

تو که مدتهاست چنین ساده و بیصدا از چشمانم افتاده ای

...

...

با خود تصمیمی گرفته ام...

    تا بجای شکستن،

       قدرتمندانه، برخیزم و بایستم.

             استوار و بلند...

                 بلندتر از همیشه...

 تا دیگر، دستان سرد تو از من کوتاه بماند...

                کوتاه تر از همیشه.

...

...

ایستاده در زیر سایه ی همان تک درخت کنار جاده...

و تبسم کنان به انتهای راه...

آنجا که آغاز آسمان و پایان زمین، هر دو از خورشید رنگ میگیرد...

آآآه،... که چه شیرین است.

... حتی بدون تو.


 
 
چه ساده می شکنیم...
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠
 

 

برای رسیدن به یکدیگر طرح میریزیم و از همه می گذریم

و چه ساده پایمان را روی همه چیز می گذاریم

...

آنگاه که رسیدیم...

دلمان پر می شود از لذت های کوتاه...

و راضی به دروغ های زیباتر از راست

به حرفی... به نوشته ای...

و آن سان که چیزی مطابق میلمان نبود

اینبار چه ساده تر می شکنیم...

همه چیز را...

همه کس را...

و خودمان را.

...

و فردا ...

روزی جدید...

و طرحی جدیدتر.


 
 
مهدیار جان، تولدت مبارک
نویسنده : حمید مرندی - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
 

خدایا...

تلخی انتظار، آفریده ی توست و شیرینی وصال نیز هم.

و چه لذتی افزون تر از دیدار منتظر.

لطفی که امروز نصیبمان کردی، نه از برای قدر و مرتبت ما، که تنها بخاطر رحمت خود تو بود.

نپسند که سایه ی این لطف و مهربانی، به پاس نا سپاسی مان از سر مهمانت (این مسافر بهشتی) برداشته شود.

خدایا...

خدای خوب و مهربان...

آنقدر که می دانم و نمی دانم، تو را سپاس.

*******

آقا مهدیار، تولدت مبارک.

به خونه ی ما خوش اومدی.

به خونه ی خودت خوش اومدی.


 
 
← صفحه بعد